![]() |
![]() |
|
|
((نامه ی عاشقانه))
من بخاطر عشق به تو سر به بیابان زدم چون وقتی تو را دیدم دیگر از آنچه در دنیا وجود دارد سیر شدم. عشق به تو مرا دیوانه کرد به توری که به تو نرسم دیگر دنیا را برای هیچ چیزی نمی خواهم. سر به بیابان میزنم شاید بتوانم دوریه تو را تحمل کنم ولی می دانم که این کار از سر مستیه من نسبت به تو چیزی کم نمی شود. بشنو از نی چون شکایت می کند وز جدایی ها حکایت می کند کز نیستان تا مرا ببریده اند از نفیرم مرد و زن نالیده اند سینه خواهم شرحه شرحهاز فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق "این اولین نامه ی عاشقانه بود تقدیم به همه ی دوستداران عشق"
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 5:39 بعد از ظهر توسط همایون |
|
|
من گل رز من و گل رز قرمزي که توي حصار شيشه اي محبوس شده بود . روبروي هم . با يک خروار دليل براي شاديهاي مشترک و يک کمي غصه براي همدردي . گل رز قشنگم تو منو ياد کسي که تورو بمن هديه کرد مي ندازي .ولي من . نمي خواهي بگي که من تورو ياد اون کسي مي ندازم که تو رو توي اون شيشه ي کذايي کرده . اگه بخواهي ،يکروز زندان شيشه ايتو مي شکنم و ميارمت بيرون . ولي. ولي اونوقت مي ميري .آخه بيرون ، توي دنياي ما هوا خيلي سرده .مي دوني سرد چيه؟ گلها تحملشو ندارن . من نمي خوام حصارتو بشکنم که بعدش ببينم که توي دنياي سنگي ما قلبت شکسته شده يا توي اين سرماي قلب آدمها قلب کوچولوي سرخت يخ زده باشه . ولي من مواظبت هستم . من دوستتم .ولي .مي دوني چيه؟ مي ترسم تو معني دوستيو نفهمي . آخه هر چي باشه تو يک گل پارچه اي هستي . يک گل مصنوعي با يک دنياي مصنوعي . تو دوست من هستي؟ يعني قلبت هم پارچه ايه؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 5:31 بعد از ظهر توسط همایون |
|
|
خسته شدم از کوچه و پس کوچهها، همش کوچه، هی میدوم، هر دفعه دنبال کسی، دنبال چیزی، این گمشدههای من، انگار تمامی ندارند، گمشده هم نباشد دنبال خودم میگردم، خودم هم که نباشم باز می دوم...
کوچههای بن بست، مارپیچهایی که همیشه آخرش به هیچ کجایی ختم نمیشود همین دیشب آنقدر دویدم که، اشکم درآمد، کوچهها تنگ و گشاد میشدند، باریک باریک یا پهن پهن، هوا تاریک میشد و بعد از چند لحظه روشن، سرد بود و بعد اصلن دمای هوا را حس نمیکردم، کف زمین زیر پاهایم، یخ بسته بود، زمستان بود اما باز هم چند لحظه... بعد هیچی نبود. توی یکی از پیچها تازه یادم افتاد باید کسی را پیدا کنم و چیزی به او بگویم همین باعث شد که با اطمینان بدوم، ترس تمام وجودم را گرفته بود، ترس را خیلی کم احساس کردهام ولی در آن لحظه از ماندن در کوچهها ترسیدم. بالاخره انتهای کوچهای، به جایی شبیه پارک یا شاید فضایی که قبلن پارک بوده رسیدم، سنگی و سرد با هوای مه گرفته، باران، باران هم میبارید، چرا من خیس نبودم؟ انتهای کوچه ایستاده بودم وقتی متوجه شدم که خیس نشدهام برگشتم بالای سرم را نگاه کردم، کوچهها، سقف داشتند... پایم را که در آن جا گذاشتم، خیس آب شدم، جایی که ایستاده بودم بلند تر از جاهای دیگربود و روبرویم پلههای پهنی بود که پایین میرفت، زنی با لباس سیاه و صورت پوشیده با چتری سیاه، با عجله داشت از پلهها میآمد بالا، به طرف جایی که ایستاده بودم، مردی با لباس سیاه و صورتی پوشیده چند پله جلوتر از زن و با عجله میآمد، زن وقتی به او رسید چترش را بست و با زور به دست مرد داد و رفت. مرد لحظهای مکث کرد و بعد چتر را بالای سرش گرفت و راه افتاد... و من دیدم که زن کمی جلوتر از مرد و بدون چتر داشت میرفت و مرد پشت سر او با چتر. آنها رفتند و من مثل آدمهایی که گیج شده باشند از پلهها پایین رفتم... کف زمین پر از آب بود و کمی گلآلود، توجهی نکردم و باز دویدم، سر چهارراهی رسیدم و باز مستقیم رفتم، انگار که کسی را دیده باشم هی صدایش میزدم که بایستد ولی نه کسی بود و نه صدایی، زانو زدم روی زمین و خیره شدم به باران |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 5:26 بعد از ظهر توسط همایون |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 5:21 بعد از ظهر توسط همایون |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 10:14 قبل از ظهر توسط همایون |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 5:58 بعد از ظهر توسط همایون |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 6:4 بعد از ظهر توسط همایون |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
87/10/22 - 87/10/30 87/08/08 - 87/08/14 87/07/05 - 87/07/21 87/07/01 - 87/07/07 |
|
RSS
|